خرید بک لینک
داستانی که به نام «آن سیبِ سرنوشت ساز» برایتان بیان می کنم، حکایتی بس شیرین است ...مردِ جوان، کنارِ جوی آبی نشسته بود، تا آبی به سَر و صورت بزند از آن بنوشد، و خستگی و تشنگی اش را برطرف بکند .در همین حال، سیبی بَر روی آب می آمد، مردِ جوان دست بُرد و سیب را گرفت .تازگی و سرخیِ سیب و گرسنگی، مردِ جوان را برآن داشت تا بلادرنگ سیب را بخورد .لحظه ای از خوردنِ سیب نگذشته بود که ناگاه به این فکر افتاد که این سیبی که خوردم از کدام باغ بود ؟ آیا صاحبش راضی بود ؟ بنابراین تصمیم گرفت تا برای رضایت و حلالیت، به دنبال صاحبِ سیب برود .مسیرِ جوی را برعکس پیمود . رفت و رفت تا به باغِ بزرگ و پُرباری رسید .سراغِ صاحب باغ را گرفت، وقتی صاحب باغ را یافت، به او گفت : من سیبی را از روی آب این جوی که از باغِ شما بیرون آمده، گرفتم و خوردم . حال آمده ام نزد شما که یا مرا حلال کنید، و یا آن که قیمتش را بپردازم .صاحبِ باغ به مردِ جوان گفت : ما، چهار برادر هستیم و این باغ، متعلق به ما، چهار برادر است . من سهم خودم را به شما بخشیدم .مردِ جوان خوشحال شده و گفت : بسیار خوب، لطفاً نشانیِ برادران خود را بگو تا به سراغ آنها نیز بروم و حلالیت بطلبم .صاحبِ باغ، این بار با دقّت بسیار، نگاهی به مردِ جوان کرد، احساس کرد چهره ی درخشانی به واسطه ی نورایمانش دارد .صاحبِ باغ به مردِ جوان گفت : دو تا از برادرهایم در همین شهرِ «اردبیل» زندگی می کنند، امّا یکی از آنها، در شهری خیلی دور تر از اینجا و رفتن تا آنجا، بسیار دشوار است .مردِ جوان گفت : دور و نزدیک بودنِ آن مهم نیست، مهم رضایت بنده ی خدا و خشنودی خداست .نشانی برادران را از آن مرد گرفت و راهی شد . ابتدا به سراغ آن دو برادری که در شهرِ «اردبیل» می زیستند، رفت و رض

برچسب: نویسنده: سینا قنبری تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1402 ساعت: 16:54

انسان در حوزه واجبات وظیفه دینی یا مثلا ترک گناه خود را مشروط به این کند که مثلا خداوند فلان حاجت مادی شما را برآورد، زیرا در هر صورت انجام واجبات وظیفه است و گناه کردن حرام است و توبه کردن در هر شرایطی واجب شرعی است و نمی شود گفت من وظیفه واجب خود را بشرطی انجام می دهم که تو هم فلان کار را برای من انجام دهی. اگر خداوند هیچ حاجتی را هم روا نکند ما باید از گناه خود توبه کنیم چون در غیر این صورت گرفتار عوارض و عقوبت آن خواهیم شد. در حوزه مستحبات هم معامله با خدا اشکالی ندارد ولی مرتبه نازلی از عبادت است که توضیح آن خواهد آمد.در آیات و روایات اسلامی نمونه های فراوانی از معامله با خدا ذکر شده است. به طور نمونه امام صادق علیه السلام : هرکس گرفتاری مومنی را که در سختی افتاده رفع کند ، خدا حوائج دنیا و آخرتش را آسان کند. (اصول کافی ، ج 3)یک حکایتآورده اند که مردی پارسا، از نیک مردان روزگار ، روزی تنها پول موجود در خانه را برداشت و به بازار شد تا خوراک بخرد. و مرد را دید با هم گلاویز شده اند و مشغول دعوا و جدال و خصومت هستند. به آنها گفت: جدال و دعوای شما برای چیست؟ گفتند: بخاطر مقداری پول! مرد پارسا پول خود را که اتفاقا به اندازه مقدار مورد نزاع بود به ایشان بخشید و بین آنها آشتی برقرار کرد. سپس به خانه شد و قصه را برای همسرش تعریف کرد.همسر گفت: خوب کردی ، درست کردی ، صواب کردی ...! سپس در همه خانه گشت تا چیزی برای فروش پیدا کند. ریسمانی در خانه بود آنـرا به مــــــرد داد تا آن را بفروشد و غذایی تهیه کند. آن مرد ریسمان را به بازار برد اما هیچ کس آنرا نخرید. هنگام برگشت به خانه مردی را دید که مـــاهی می فروشد و کسی ماهی او را نمیخرد گفت: ای دوست! ماهی تو را کسی نمی خرد و ریسمـــان من

برچسب: نویسنده: سینا قنبری تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 5:10

داستان محمدحسین دیزه ای معروف به حمّال تبریزیفرد بیسوادی درتبریز زندگی میکرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی گذرانده بود تا از این راه رزق حلالی بدست آورد. یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود ، برای آنکه نفسی تازه کند ، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند. صدایی توجه اش را جلب می کند ؛ می بیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا می کند که ورجه وروجه نکن ، می افتی ، در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک می شود و ناغافل پایش سر می خورد و به پایین پرت می شود. مادر جیغی می کشد و مردم خیره می مانند ، حمال پیر با لهجه ترکی فریاد می زند «ساخلیان ساخلار»، یعنی « نگهدارنده نگه می دارد » کودک میان آسمان و زمین معلق می ماند ، پیرمرد نزدیک می شود ، به آرامی او را میگیرد و به مادرش تحویل می دهد.جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع میشوند و هر کس از او سوالی می پرسد : یکی می گوید تو امام زمانی ، دیگری می گوید حضرت خضر است ، کسانی هم می گویند جادوگری بلد است و سحر کرده.حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش میگذارد ، خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کند ، به آرامی و خونسردی می گوید : ” خیر ، من نه امام زمانم ، نه حضرت خضر و نه جادوگر ، من همان حمالی هستم که پنجاه شصت سال است در این بازار می شناسید ، من کار خارق العاده ای نکردم ، بلکه ماجرا این است که یک عمر هر چه خدا فرموده بود ، من اطاعت کردم ، یکبار من از خدا خواستم ، او اجابت کرد.او می فرمود: (حق کسی را نخوردم به کسی ستم نکردم دروغ نگفتم دزدی نکردم و…) حالا بعد از یک عمر اطاعت یک چیز از خداوند خواستم که به لطف خود خوا

برچسب: نویسنده: سینا قنبری تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 10:50

امام حسین (ع) و غیرت دینیکی از آن صفات حمیده، صفت غیرت دین است و عدم تحمل بار ذلت اراذل و اوباش، وقتی از آن حضرت خواستند که حکم یزید و پسر زیاد را بپذیرد، حضرت فرمودند: «هرگز من دست ذلت به شما نمیدهم و مانند غلامان اقرار به گناه نمیکنم، خدا و رسول و اهل ایمان به آن راضی نیستند.»[۱]تا جایی که گفتهاند: این حسین علیهالسلام بود که نپذیرفتن ظلم را سنت نهاد و همه کسانی که تن به ذلت نمیدهند به آن حضرت اقتدا میکنند.امام حسین (ع) و شجاعتدر اینباره امام ویژگی خاصی دارند؛ از این رو گفتهاند: «شجاعت حسینی»؛ در روز عاشورا آنچنان شجاعتی از امام حسین (ع) بروز کرد، که از هیچکس سر نزده است؛ حتی از پدر بزرگوارش که به کرار معروف است و دیگرانی که به شجاعت شهرت دارند، چنین حالتی رخ نداد.امام حسین (ع) و عبادتعبادت امام نیز حالت خاصی دارد که از زمانی که در شکم مادر بودند، مادر از ایشان ذکر و تسبیح میشنید [۲]، تا زمانی که سر مبارکشان بر نیزهها رفت، ادامه داشت.[۳] این ویژگی علاوه بر آن چیزی است که وقتی به امام سجاد (ع) گفته شد چقدر فرزندان پدرت اندک است، فرمودند: «در شگفتم چگونه کسی که در هر شب هزار رکعت نماز میخواند، فرزندی داشته باشد.»امام حسین (ع) و رعایت حقوق«عبدالرحمن سلمی» به یکی از فرزندان حضرت، سوره حمد را تعلیم نمود پس آن حضرت هزار دینار و هزار حله به او عطا نمود و دهان او را پر نمود از در و فرمود: «حق او زیادهتر از این است.»[۴]این حسین علیهالسلام بود که نپذیرفتن ظلم را سنت نهاد و همه کسانی که تن به ذلت نمیدهند به آن حضرت اقتدا میکنند.حیا از صفات بارز امام حسین (ع)امام حسین (ع) هنگام بخشش به سائل دچار شرم و حیا میشدند و بر او رقت میکردند. حکایت یک عرب بادیهنشین که از امام

برچسب: نویسنده: سینا قنبری تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 10:50

صفحه بندی